
در اين گفت و گو كه در شماره دوشنبه 23 فروردين 1395 خورشيدي با بنيانگذار شتابدهنده رُم و كارآفرين انجام شده است، مي خوانيم: حدود ساعت 8 صبح به او يك ايميل ميزنم تا مطمئن شوم كه مصاحبه ساعت 9 را فراموش نكرده است.ساعت 9 و نيم ميشود و باوجود اينكه تاكنون چند پيامك هم به او فرستادهام، خبري نيست. كم كم تصميم ميگيرم مصاحبه را به روزي ديگر موكول كنم كه ساعت يك ربع به 10 تماس ميگيرد: «من خواب ماندم! تا يك ربع ديگر خودم را ميرسانم!»
وقتي بالاخره با يك ساعت تاخير براي مصاحبه آماده ميشويم، جانماركو كارنواله (Gianmarco Caovale)، كارآفرين باتجربه ايتاليايي كه تازه از خواب بيدار شده ميگويد: «خودت هم ميداني كار ما اصلا ساعت و زمان مشخصي ندارد! ديشب تا نزديك صبح بيدار بودم. گاهي اوقات هم پيش ميآيد كه ساعت 2 بعد از ظهر بخوابم.»
جانماركو 43 ساله كارآفريني را از 20 سال قبل آغاز كرده است و اكنون بهعنوان يكي از با تجربهترين افراد در بخش استارتآپها در بسياري از مراكز رشد ايتاليا و شركتها و بانكهاي بزرگ اين كشور به ارائه مشاوره به كارآفرينان جوان يا سرمايهگذاران ميپردازد. در 23 سالگي دانشگاه را براي كارآفرينشدن نيمه تمام ميگذارد و ما هم صحبتهايمان را از همينجا آغاز ميكنيم.
**چه چيزي باعث شد بداني كه ميخواهي كارآفرين شوي؟ واكنش خانواده و دوستانت به نيمهكاره رها كردن دانشگاه چه بود؟
وقتي دبيرستان را به پايان رساندم، يكي دو سالي به آمريكا رفتم. هرچند كه در دانشگاه در ايتاليا ثبتنام كرده بودم، اما بخشي از درسهايم را از راه دور ميخواندم. 18 تا 20 سالگيام را در كاليفرنيا گذراندم. وقتي دوباره به ايتاليا برگشتم، وارد دانشگاه شدم اما تمام فكر و ذكرم آمريكا بود.در مقايسه با آمريكا، اروپا به نظرم حداقل 20 سالي عقبتر به نظر ميآمد.
به اين فكر افتادم كه حالا كه من اين فرصت را يافته بودم تا آينده را در جايي ديگر ببينم، چرا آن را در كشور خودم پياده نكنم؟ و از تجربيات كارآفريني آمريكاييها اينجا (ايتاليا) استفاده نكنم. خلاصه خيلي نتوانستم دربرابر اين فكر مقاومت كنم. هرچند بعضي از درسهاي دانشگاه به نظرم مفيد بود، اما در مجموع آنقدر همه چيز تئوري بود كه فرصتي براي بهكار بردن چيزهايي كه ميخوانديم، وجود نداشت.وقتي تصميم گرفتم دانشگاه را رها كنم، خانوادهام خيلي مخالفت كردند.
پدرم ديگر با من حرف نميزد، مادرم به دنبال راهي ميگشت تا مرا سر عقل بياورد. دعوايمان آنقدر بالا گرفت كه خانه را ترك كردم. اولين كاري كه بايد انجام ميدادم، يافتن شغلي بود كه بتوانم خرجم را دربياورم. بعد از مدتي كه خانوادهام متوجه شدند در تصميم خودم مصر هستم و ميخواهم راهم را ادامه دهم، دوباره رابطهمان را از سر گرفتيم.
**اولين تجربه كارآفرينيات چه بود؟
اولين تجربهام با يكي از پسرخالههايم شروع شد. در حدود سالهاي 1996 بود، ميخواستيم يك تجارت راهبيندازيم اما حتي ايده روشني هم نداشتيم كه ميخواهيم چه كار كنيم. در آن سالها تلفنهاي موبايل به سرعت بين مردم جاي خود را باز ميكردند، شركتهاي بزرگ مثل تلهكام و ودافون در حال توسعه خدمات تلفن همراه خود بودند.ما يك مغازه كوچك باز كرديم كه در آن انواع و اقسام دستگاههاي الكترونيكي كوچك كه قابل حمل بودند را ميفروختيم.
رفته رفته محصولاتمان بيشتر ميشد و توانستيم يك زنجيره فروشگاه از 8 مغازه باز كنيم و در سطح كشور به افراد متخصص و حرفهاي جديدترين تكنولوژي روز را ارائه ميكرديم. براي اين كار هم بسياري از محصولاتمان را مستقيما از خارج وارد ميكرديم. سعي ميكرديم هر تلفن همراهي را نفروشيم، بلكه فقط آنهايي را كه از تكنولوژي بالاتري برخوردار بودند، ارائه ميكرديم. اولين MP3 Playerها را وارد ميكرديم. اولين كامپيوترهاي جيبي و خلاصه به اين ترتيب پيش ميرفتيم.
**ولي به همين فروشگاهها بسنده نكردي، درست است؟
درست است. مزيت بزرگ فروشندگي اين بود كه ميتوانستم از نزديك با مشتريان در تماس باشم، با آنها صحبت كنم و نيازها و سوالاتشان را بشناسم. در آن سالها اينترنت رفته رفته جايگاه محبوبتري پيدا ميكرد و من به فكر ساختن يك مجله اينترنتي در رابطه با تكنولوژي موبايل افتادم. جايي كه به سوالات و مشكلات مردم پاسخ دهم و آنها را راهنمايي كنم. اين وبسايت حدود 8 سالي فعال بود.پس از مدتي، متوجه نياز شركتها شديم و به كمك يكي از شركايم به طراحي و ارائه راهحل براي شركتها ميپرداختيم. در سالهاي 2000 چيزي به نام اپليكيشن وجود نداشت، ما به ساخت برنامههاي مورد نياز براي سيستمهاي عامل مختلف ميپرداختيم.
آن زمان كامپيوتر جيبي بود، سيستمهاي پالم بود، نوكيا بود... و ما براي شركتها در سايتمان ساخت برنامهها را انجام ميداديم. مكانيزم امروزي اين كار همان است كه در فروشگاه اپليكيشن تلفنهاي امروزي ميبينيم و به اين ترتيب يك شركت نرمافزاري به وجود آوردم. يك شركت ديگر هم به راه انداختيم كه از كشورهاي آسيايي بخشي از تكنولوژي را براي شركتهاي بزرگ مثل مدياورلد به ايتاليا وارد ميكرديم؛ يعني به شريك تجاري و واردكننده شركتهاي بزرگ بدل شده بوديم.
**دستيابي به چنين جايگاهي چقدر طول كشيد؟ از كجا شروع كردي و به كجا رسيدي؟
در سال 2006 بود كه سهامم را واگذار كردم و از اين مجموعه بيرون آمدم. از يك گروه سه نفره شروع كرده بوديم و طي 8 سال، چهار شركت باز كرده بوديم و در مجموع 50 نفر كارمند داشتيم. درآمد سالانهمان در آن سال 10 ميليون يورو بود كه نشان ميداد چقدر سريع رشد كرديم.
**چرا از اين مجموعه بيرون آمدي؟
در آن مدت شركتهاي ما رشد بسيار خوبي داشتند، هر سال درآمدمان دو برابر ميشد. مدام به انجام سرمايهگذاريهاي جديد اقدام ميكرديم و برنامه من اين بود كه براي سال بعدي درآمد را به 20 ميليون يورو برسانيم. اما شركاي من كم كم پويايي خود را از دست ميدادند و به جاي اينكه با همان قدرت قبلي كار كنند، ميخواستند ترمز كنند. مدت زيادي مشاجره داشتيم و عاقبت من كه به هيچ وجه نميخواستم متوقف شوم و ميخواستم بازهم پيش بروم از شركت خارج شدم و سهامم را كه حدود 30 درصد بود واگذار كردم.
**آن شركتها هنوز وجود دارند؟ وقتي مجبور به گرفتن اين تصميم شدي، چه حسي داشتي؟
نه! موتورشان من بودم. وقتي بيرون آمدم، از دو سال بعد از آن مشكلاتشان شروع شد و مجبور به بستن شركتها شدند. وقتي مجبور به ترك شركت شدم، حس ميكردم كه پسرم را رها ميكنم! خيلي سخت بود. هر چند كه من سهامدار اصلي نبودم و شريك ديگري كه 50 درصد از سهام را دارا بود، چون سرمايه بيشتري آورده بود، اما تمام زحمات اصلي را من كشيده بودم و ميديدم كه همهاش از بين ميرود. خيلي حس بدي بود...
**با اين حساب در سن 33 سالگي مجبور شدي همه چيز را از نو شروع كني. تا آنجا كه ميدانم براي چهار پنج سالي به عنوان بازارياب با استارتآپهاي سيليكون ولي در ايتاليا فعاليت ميكردي و بعد از آن به عنوان مدير فروش و بازاريابي يكي از شركتهاي بزرگ وابسته به تلهكام ايتاليا مشغول بهكار شدي. در اين مدت دنياي كارآفريني را به كلي كنار گذاشتي؟
درست است كه براي نزديك به پنج سالي خودم مستقيما به تاسيس شركتي جديد اقدام نكردم، اما از دنياي كارآفريني هرگز دور نبودم. هم با استارتآپهايي كه در آمريكا بودند مرتب ارتباط داشتم و هم به واسطه مديريت فروش اين شركت جديد، دائم در سفر بودم و ارتباطات جديدي پيدا ميكردم. هر وقت به رم برميگشتم، سعي ميكردم با كارآفرينان ارتباط برقرار كنم.
حدود سال 2010-2009 بود كه موضوع استارتآپها در ايتاليا روز به روز داغتر ميشد و من در فكر راهاندازي يك شتابدهنده ايده در رم بودم. در اين بين با يك كارآفرين ديگر آشنا شدم كه به تازگي از سيليكون ولي بازگشته بود و مجذوب شتابدهنده ايده واي كامبينيتور شده بود. ايده راهاندازي مركز رشد مشابه در ايتاليا آنقدر برايمان جذاب بود كه تقريبا بلافاصله مشغول بهكار شديم و اولين شتابدهنده ايتاليا با عنوان اير لب را اواخر سال 2010 تاسيس كرديم.
**در طول اين سالها چند استارتآپ را روانه بازار كرديد؟
در سال 2011 هفت استارتآپ روانه بازار شدند كه من هم ناظر و هم سهامدار بودم. در سال 2012 شتابدهندههاي ديگري در حال راهاندازي بودند و تصميم به تاسيس يك انجمن گرفتيم تا همه اين شتابدهندهها را به نوعي زير يك چتر جمع كنيم و به اين ترتيب من به عنوان مدير انجمن استارتآپهاي رم انتخاب شدم.
اما در سال 2013 دوباره جدا شدم و به عنوان مشاور به شتابدهندههاي شركتي مانند تلهكام ايتاليا و اوني كرديت بانك پيوستم و چند شتابدهنده جديد راهاندازي كردم.در مجموع فكر ميكنم حدود هفت استارتآپ را خودم تاسيس كردم و حداقل 50استارتآپ را كه تاسيس شده بودند توانستم روانه بازار كنم.
**از ميان استارتآپهايي كه خودت تاسيس كردي، شكست هم خوردي؟ علتش چه بود؟
بله. مخصوصا استارتآپهايي كه در ابتدا راه انداختم. هريك بهدليل خاصي، اما علت عمده نداشتن ايده و بينش درست بود.
**اما هميشه به خودت جرات امتحان كردن دادي. هزينه اين امتحان كردن زياد نيست؟
به نظرم هزينه اينكه هميشه مطالعه كني ولي هيچ وقت آن را بهكار نبري و امتحانش نكني، خيلي بيشتر از اين است كه ايدهات را محك بزني، اگر درست پيش نرفت ميتواني تغييرش بدهي. آنقدر اين كار را ادامه بدهي كه بالاخره ايده درست را پيدا كني. خطر از دست دادن زمان از هرچيزي بيشتر است چون ممكن است بازار و لحظه درست را براي هميشه از دست بدهي.
**اما رمز يافتن ايدههاي جديد براي تغيير چيست؟
من يك استراتژي دارم: اول شركت را تاسيس ميكنم و آن را قدري پيش ميبرم. بعد خود كمي عقبتر از آنها ميايستم و سعي ميكنم پيشرفت شركت را از بيرون نگاه كنم. براي اينكه اگر هميشه درون مديريت باشي، نميتواني اشكالات را ازبيرون ببيني، اما اگر بتواني كمي خودت را جدا كني، ميتواني براي مشكلاتي كه پيش ميآيند، راهحلي پيدا كني.گاهي اوقات حتي خودم را به انجام كارهايي ديگر مشغول ميكنم، اما گوشهاي از ذهنم با آنهاست.
**وقتي ايده جديدي پيدا كردي، چطور تيم و اعضايت را پيدا ميكني؟
من معمولا درباره ايدهام با خيليها صحبت ميكنم. هرچه بيشتر بهتر. وقتي با افراد زيادي درباره موضوع حرف ميزني، بالاخره كسي پيدا ميشود كه ميگويد «عجب فكر خوبي، باهم راهش مياندازيم» و از اينجا همكاري شروع ميشود.
**نميترسي كسي ايدهات را بردارد و خودش آن را راه بندازد؟
راستش را بخواهي، آنقدر كارهاي مختلف كردهام و ايدههاي جديد داشتهام كه از حرف زدن درباره آنها نميترسم. اگر كسي ايده مرا قبل از خودم راه بيندازد، به نظرم او بيشتر از من به موفقيت آن اعتقاد داشته است! البته اگر كسي هم به موازات من پيش برود، يا بايد با هم رقابت كنيم، يا ميتوانيم با هم شراكت راهبيندازيم و قويتر شويم.
**الان روي يك استارتآپ كه خودت راهاندازي كردهاي مشغول هستي. قرار است چه كار كند؟
اسكيودر اسم استارتآپ ما است. يك موتور سيكلت هوشمند است كه در سطح شهر پارك شده. اگر تو آن را لازم داري از طريق اپليكيشن موبايلت آن را رزرو ميكني، به جايي كه ميخواهي ميروي و وقتي كارت تمام شد آن را پارك ميكني و نفر بعدي ميتواند از آن استفاده كند.
**چقدر جالب. هماكنون فعال شده است؟
هنوز نه. يك سال است كه روي آن كار ميكنيم. تا يك ماه ديگر نسخه آزمايشي نهايي را راه مياندازيم و در حدود 6 ماه ديگر در بازار خواهيم بود.
**تيمتان چند نفر است؟
هفت نفريم. پنج سهامدار و دو نفر كارمند.
ادامه اين گفتوگو دوشنبه هفته آينده در همين بخش به چاپ خواهد رسيد.
به نظرم هزينه اينكه هميشه مطالعه كني ولي هيچ وقت آن را بهكار نبري و امتحانش نكني، خيلي بيشتر از اين است كه ايدهات را محك بزني، اگر درست پيش نرفت ميتواني تغييرش بدهي. آنقدر اين كار را ادامه بدهي كه بالاخره ايده درست را پيدا كني.
*منبع: روزنامه دنياي اقتصاد
**گروه اطلاع رساني**9165**2002
برچسب:
نویسنده: کاوه محمدزادگان